🌹《یک نکته از هزاران》🌹 گریزی به چند و چون برخی دیدگاه های گفته شده در باره ی داستان رستم و سهراب

در باره ی داستان پر ماجرا و پر از اشک چشم رستم و سهراب ؛ دانشگاهیان و شاهنامه پژوهان و نامداران بسیاری گفته اند و نوشته اند و دیدگاه خود را بیان کرده اند ؛ که سرآمد و گفتنی ترین این دیدگاه ها اینگونه است :


۱. عقده‌ی نسل پیر ( رستم) نسبت به نسل جوان ( سهراب ) ، شاپلوفسکی

۲. عقده‌ی رستم برای جوان شدن ، محمود امیدسالار

۳. وارونسازی داستان رستم و سهراب ، توسط ایرانیان برای سرپوشی بر ننگ از بین رفتن جهان پهلوان خود ( رستم) ، آقای فسایی

۴. عصیان سهراب جوان بر ضد ارزشهای کهن جامعه ؛ آقای کلباسی و چند تن دیگر

۵. گمیزشن و ویزارشن، پاکسازی جهان از بدی ( ویزارشن) ، کشتن سهراب ،پس از آمیزش آن با نیکی ( گمیزشن ، زادن سهراب ) ؛ ( دکتر میرجلال الدین کزازی )

۶. شناختن رستم سهراب را از همان آغاز داستان اما کشتن فرزند خود برای دفاع از ایران و حیثیت پهلوانی (دوستخواه، رحیمی، قریب )

*

برای آنکه گفتار به درازا نکشد و برای خوانندگان گران ارج ملال آور نشود ؛ تلاش خواهم کرد تا در سلسله گفتارها و نوشته هایی به آنها بپردازم . و در این راستا

در بخش نخست ؛ به دیدگاه های چهارم (آقایان کلباسی و چند تن دیگر) و دیدگاه پنجم (استاد کزازی گرامی) خواهم پرداخت

و

در بخش دیُم در باره ی دیدگاه ششم ؛ (دوستخواه ؛ رحیمی و قریب ) ؛ اگر زنده بودم خواهم نوشت .

و افزون بر این ؛ برای آنکه گفتار به آئین باشد ناچار به نوشتن پیشگفتاری هستم که تلاش کرده ام برای کوتاه شدن گفتار گزیده گویی کنم و بسیار امیدوارم برای خوانندگان گرانمایه ملال آور نشود.

*************

داوری در باره ی یک رویداد و یا داستان ؛ 《می بایست》هایی دارد که بدون دانستن و بکارگیری آنها ؛ به هیچ روی دستاوردی درست و به آیین بدست نمی آید

که مهمترین آنها چنین است :

۱. بررسی رویدادها از دید گاه یک تماشاگر و بدون کوچکترین جانبداری .


و از آنجا که سهراب در دید همگان نوجوانی دوست داشتنی و خواستنی می نماید و از انجا که تهمینه خودش عشقش را به رستم ابراز کرده ؛ در بسیاری جاها کسانی که به این داستان می پردازند یک رویه و جانبدارانه داوری میکنند .

۲. (دانستن همه ی داستان) و (داوری بر پایه ی آن) ؛ بدون آنکه از خودمان چیزی به داستان بیافزاییم و یا چیزی را از داستان بکاهیم و یا نادیده بگیریم .

۳. فراموش نکنیم که در یک پیشامد یا رویداد ؛ به همان اندازه که آدم ها نقش دارند و رویداد آفرین هستند ؛ رویدادهای پیرامونی نیز سبب ساز هستند و می بایست آنها را از دید نیاندازیم.


در چهارچوب این (بایست ها) ؛ آنچه در داستان رستم و سهراب آشکار است ؛ این است که :

نخست ؛ داستان رستم و سهراب در شاهنامه آمده و داوری در باره ی این داستان می بایست در چهارچوب آنچه فرزانه فردوسی گفته اند باشد.

دو دیگر اینکه در این داستان فرزانه فردوسی به روشنی از نشناختن این دو همدیگر را سخن میگوید . (جهانا شگفتا که کردار توست/هم از تو شکسته هم از تو درست/از این دو یکی را نجنبید مهر/خرد دور بُد ؛ مهر ننمود چهر/ همی بچه را باز داند ستور/چه ماهی به دریا چه در دشت گور/نداند همی مردم از رنجِ آز/ یکی دشمنی را ز فرزند باز)


سیُم ؛ رویدادهای بسیار تاثیرگذاری در این داستان هست که بدون دیدن نقش آنها در این رویداد ؛ نمی شود داوری درستی کرد .

و نیز پاسخ دادن به پرسشهای کلیدی چون : آیا اگر رستم سهراب می شناخت و سهراب همچنان بر آن می شد که کاووس را از پادشاهی به زیر بکشد ( یا بهتر است بگوئیم تاج و تخت ایران نشانه میرفت) رستم چه برخوردی با او میکرد؟

اگر این چهارچوب را بپذیریم و بدون جانبداری به داوری بنشینیم خواهیم دید که :

آنچه و آن کسانی که سبب میشوند که داستان رستم و سهراب اینگونه تلخ و جانگزا به پایان برسد ؛ تنها ندانم کاری یک نفر (رستم ؛ در خبر نداشتن از پسر خود و نشناختن او) و یا خیره سری سهراب نیست ؛ بلکه یک سلسله رویدادهای ریز و درشت پیش از آن روی میدهد و روند آن رویدادها چنان است که که این دو نامدار به جای در آغوش کشیدن همدیگر و به همدیگر مهر ورزیدن و پدری کردن رستم برای سهراب و چشیدن شیرینی های یک فرزند برای پدر ؛ در میدان مبارزه و در یک رویارویی تلخ همدیگر را ببینند و نشناسند و به جان هم بیوفتند آنگونه که ( تن از خوی پر آب و همه کام خاک/زبان گشته از تشنگی ، چاک چاک / یک از دیگران باز ایستادند دور/ پر از رنج باب و پر از تاب پور) !

برای دانستن این روند و رویدادها و در میان (چراها و آیاها) یی که می بایست به آن پرداخته شود ( که بسیارند) اینها مهم هستند که چرا زمانی که سهراب آشکارا میگوید که میخواهد کاووس را از تخت پایین بکشد ؛ کسی از خانواده ی مادری اش به او نمی گوید که رستم هیچگاه در پی پادشاه شدن نبوده و نیست!؟

یا اکنون که چنین تصمیمی داری چرا نخست افراسیاب که نزدیکتر و در دسترس تر است را از تخت پایین نمی کشی!؟

آیا اگر سهراب تصمیم می گرفت به سراغ افراسیاب برود باز هم مادر و پدر بزرگش ؛ به این آسانی می گذاشتند که او دست چنین کاری بزند!؟

آیا سهرابی که به لشکر ایران میزند و به آسانی از آنها را از دم تیغ می گذراند ( آنگونه که میان سپه دید سهراب را/ به خون لعل کرده چو می آب را/ سر نیزه پرخون و خفتان و دست/چو شیری که گردد ز نخجیر مست و یا سهرابی که به هومان میگوید: از ایرانیان من بسی کشته ام/ زمین را به خون چون گِل آغشته ام) و یا سهرابی که نفس های پایانی خود را در حالی می گذراند که نگران سواران توران است و میگوید که به آنها نوید شهرهای ایران و گنح های فراوان از ایران داده داده ، دوست دار ایران و ایرانی بوده!؟ و آیا در دل سهراب هیچ عشق و مِهری به ایران و ایرانیان می بینیم!؟

به راستی چرا رستم ؛ رستمی که پیش از این برای خاطر یک پرخاش و بیهوده گویی کیکاووس آنگونه به او می تازد که (همه کارَت از یکدگر بدتر است/ تو را شهریاری نه اندر خور است) ؛ پس از آنکه کیکاوس از دادن نوشدارو خودداری میکند او را سرزنش نمیکند !؟


اگر که به رفتار و کردار سهراب در میدان رزم بایسته تر بنگریم خواهم دید که نه تنها این سهراب (دانسته یا نادانسته) دیگر آن سهرابی نیست که در پی دیدن پدر به ایران آمده ؛ بلکه رفتاری بی کم و کاست همانند یک تورانی دشمن ایران دارد .

و نیز پیشاپیش می پذیرم که گفتن اینها و داوری چنین کردن به راستی دلی سخت میخواهد و اندیشه ای که به راستی از جانبداری به دور بماند...


باری سخن را از آنچه که هست درازتر نکنم و به دیدگاه های گفته شده بپردازم .

**********

دیدگاه چهارم : عصیان سهراب بر ضد ارزشهای کهن جامعه و انقلابی بودن سهراب

برای دانستن نادرستی این دیدگاه در باره ی داستان رستم و سهراب ؛ به گمانم بهترین کار ؛ بازخوانی این دیدگاه و ژرف نگری به گفته های آن باشد .

در بخشی از این دیدگاه ها میخوانیم که :


[سهراب یک کودک ساده دل و سیر ناخورده شیر است که از وضع جهان و کهنگی سنت ها به ستوه آمده و به عنوان یک انقلابی دو آتشه عمل میکند !

رستم هم مدافع وضع موجود و حفظ حاکمیت موجود است !

لذا طی یک عمل ناجوانمردانه سهراب خود را می کشد!!]


به راستی سهراب 《ساده دل و سیر ناخورده شیر》 تا چه اندازه با چند و چون کار جهان و روند ناروای پیشبرد کارها در آن آشنایی دارد که از آن《به ستوه》 آمده باشد!!؟

و سهراب ؛ کودکی که هیچ جا نرفته و آگاهی چندانی از کار جهان ندارد ؛ چگونه انقلابی پرشوری میتواند باشد!؟


مگر نه این است که پیش زمینه ی برپایی یک انقلاب ؛ در رنج مردمان و ناشایست خواندن فرمانروایان خود است!

آیا در آن زمان ( تورانیان از شیوه ی فرمانروایی افراسیاب) و ایرانیان (از پادشاه بودن کیکاووس) تا آن اندازه در رنج بوده اند و خواستار براندازی آنان که یک کودک سیرناخورده شیر هم آنرا دریابد و از آن در رنج باشد؟!


افزون بر آن ؛ این دیدگاه ها رستم دستان را 《مدافع وضع موجود》

می خواند !

آیا اگر سهراب به جای لشکرکشی به ایران ؛ به افراسیاب در توران؛ یا هند و یا هر جایی بجز ایران لشکر می کشید ؛ باز هم رستم در جایگاه《مدافع وضع موجود》با سهراب به مبارزه بر میخواست!!؟


در بخشی دیگر از نوشته ی جناب کلباسی در باره ی تهمینه آمده است که :

[عشق تهمینه و شجاعت و صداقت او در عشق از شیرین و لیلی و زلیخا و .... بالاتر و برتر است !!]


در باره ی برتر خواندن عشق تهمینه؛ در همانندی با عشق شیرین ؛ دوستانی که منظومه ی خسرو و شیرین حکیم نظامی گنجوی را خوانده باشند میدانند که شیرین؛ بانوی زیباروی ؛ نژاده و پاکدامنی که تنها با دیدن تصویر چهره ی خسرو پرویز به او دل می بندد ؛ از همه چیز هتا پادشاهی خود می گذرد و هر رنجی را برخود هموار میکند و تا پای جان ؛ پایمردی میکند و پاکدامن می ماند تا به عشق خود برسد؛ چگونه و با چه دیدگاهی ایشان این عشق را کمتر و کوچکتر از عشق تهمینه ای میداند که تنها کارش ؛ رفتن به خوابگاه رستم آن هم در خانه ی پدری خود تهمینه است!! و پس از آن که میداند از رستم فرزندی خواهد داشت دیگر بود و نبود رستم برایش تفاوتی نمیکند !

*********

دیدگاه دکتر کزازی در این باره :

گمیزشن و ویزارشن :

در دیدگاه استاد کزازی ؛ ویزارشن همان زاده شدن سهرابِ بَد است که با نیکی [رستم] آمیخته شده ؛ و گمیزشن ؛ همان کشتن سهراب یا پاکسازی دوباره ی جهان از بَدی به وسیله ی رستمی است که خود آنرا پدید آورده .

به گمان من ؛ ناروایی و ایراد بزرگ این دیدگاه آنجاست که استاد کزازی سهراب را یکسره بد و نماد بدی دانسته .

چنانچه این دیدگاه را درست بدانیم می بایست پس از کشته شدن سهراب دیگر بدی از جهان رخت بربسته باشد و تخم بدی از میان برداشته شده باشد!! .

در حالیکه میدانیم بر پایه ی آنچه فرزانه فردوسی نیز به روشنی ( در داستان دهاک تازی و فریدون فرخ) میفرماید ؛ در این جهان که ما می بینیم و از بسیار سال پیشتر نیاکان و پیشینیان ما دیده اند و شناخته اند ؛ بَدی ؛ کُشته نمی شود و از میان نمیرود بلکه می شود دست آنرا بست و آنرا به بند کشید .

وانگهی سهرابی را یکسره و به تمامی بد دانستن تا بدان پایه که نماد بدی باشد ؛ همان سهرابی که به رستم میگوید:

"دل من همی بر تو مهر آورد همی آب شرمم به چهر آورد"

و یا

"مرا آرزو بُد که در بسترت بر آید به هنگام هوش از برت کسی کز تو ماند ستودان کند ببرّد روان ؛ تن به زندان کند"

به گمانم دور از داوری به آیین است و نادیده انگاشتن این مهم که سهراب کودک/نوجوانی است همانند هر کسی در این سن و سال که خلق و خویی همچون ابر بهاری دارد ؛ هم می بارد و هم غرش میکند ؛ به شتاب از این رو به ان رو میشود و نه غرش و تند خویی اش از سرشت است مانا و نه مهربانی اش ...



پایان بخش نخست گفتاری که ادامه خواهد داشت


مهرداد پارسه

فروردین ماه سال ۱۴۰۱ خورشیدی


مانا باشید و به روزگار 🌹🌹🌹🌹



10 views2 comments