نامه‌ی رستم فرخزاد در حمله‌ی اعراب به ایران


بعد رستم به برادرش اینگونه وصیت می کند که روزگار ما به سختی رسید. همه ی خاندان از پیر و جوان گرفته همه خدا را نیایش کنید. چیزی که دارید بخورید و برای فردا مگذارید. من و سپاه در سختی هستیم ولی از این دودمان فقط پادشاه مانده برای حفظ او حتی از جان خود دریغ نکنید که دودمان ساسانیان هم به باد خواهد رفت

که آمد به تنگ اندرون روزگار

نبیند مرا زین سپس شهریار

تو با هر که از دودهٔ ما بود

اگر پیر اگر مرد برنا بود

همه پیش یزدان نیایش کنید

شب تیره او را ستایش کنید

بکوشید و بخشنده باشید نیز

ز خوردن به فردا ممانید چیز

که من با سپاهی به سختی درم

به رنج و غم و شوربختی درم

رهایی نیابم سرانجام ازین

خوشا باد نوشین ایران زمین

چو گیتی شود تنگ بر شهریار

تو گنج و تن و جان گرامی مدار

کزین تخمهٔ نامدار ارجمند

نماندست جز شهریار بلند

ز کوشش مکن هیچ سستی به کار

به گیتی جزو نیستمان یادگار

ز ساسانیان یادگار اوست بس

کزین پس نبینند زین تخمهٔ کس

حیف از این تاج و تخت که بر باد خواهد رفت. تو حواست به یزدگرد باشد اگر در خطر افتاد جانت را برایش در خطر بینداز. وقتی که منبر با تخت یکی شود همه ی رنج هایی که در این سالهای دراز کشیده ایم بر باد خواهد رفت و ما در نشیبی طولانی خواهیم افتاد

دریغ این سر و تاج و این مهر و داد

که خواهدشد این تخت شاهی بباد

تو پدرود باش و بی‌آزار باش

ز بهر تن شه به تیمار باش

گراو رابد آید تو شو پیش اوی

به شمشیر بسپار پرخاشجوی

چو با تخت منبر برابر کنند

همه نام بوبکر و عمر کنند

تبه گردد این رنجهای دراز

نشیبی درازست پیش فراز


بعد از این نه تخت می ماند و نه شهر و آبادانی. همه ی رنجهایی که کشیده ایم بر باد می رود. سیاه پوشانی از ایشان با کلاه هایی از پارچه میایند و از دست رنج دیگران می خوردند و به عدل و داد هم توجهی ندارند

نه تخت و نه دیهیم بینی نه شهر

ز اختر همه تازیان راست بهر

چو روز اندر آید به روز دراز

شود ناسزا شاه گردن فراز

بپوشد ازیشان گروهی سیاه

ز دیبا نهند از بر سر کلاه

نه تخت ونه تاج و نه زرینه کفش

نه گوهر نه افسر نه بر سر درفش

به رنج یکی دیگری بر خورد

به داد و به بخشش همی‌ننگرد


پست کامل را در لینک زیر بخوانید

https://sharp-pencils.blogspot.com/2021/02/265.html


0 views0 comments