اعلام جنگ رستم به سعد وقاص


شعبه وارد می شود ولی پایش را روی پارچه ی دیبا نمی گذارد، بر روی خاک راه می رود و بدون توجه به پهلوان سپاه در جایی بر خاک می نشیند. رستم به او خوشآمد می گوید و می گوید که جانت شاد (بر او سلام و درود می فرستد) شعبه در پاسخ می گوید که اگر دین ما را بپذیری جانم شاد می شود (آن موقع به سلامت پاسخ خواهم داد)

چو شعبه به بالای پرده سرای

بیامد بران جامه ننهاد پای

همی‌رفت برخاک برخوار خوار

ز شمشیر کرده یکی دستوار

نشست از بر خاک و کس را ندید

سوی پهلوان سپه ننگرید

بدو گفت رستم که جان شاددار

بدانش روان و تن آباد دار

بدو گفت شعبه که ای نیک نام

اگر دین پذیری شوم شادکام


رستم از گفتار او عصبانی می شود و اخم می کند. نامه را از او می گیرد و می خواند و اینگونه پاسخ می دهد که تو نه از پادشاهان هستی و نه از پهلوانان. آرزوی تاج و تخت کرده ای ولی بدان که هرگز به آن دست نخواهی یافت. رستم به شعبه می گوید که برگرد و بدان که اکنون هنگامه ی نبرد است و موقع سخن گفتن نیست. برای من در جنگ مردن بهتر از این است که دشمن از من شادمان شود

بپیچید رستم ز گفتار اوی

بروهاش پرچین شد و زرد روی

ازو نامه بستد بخواننده داد

سخنها برو کرد خواننده یاد

چنین داد پاسخ که او رابگوی

که نه شهریاری نه دیهیم جوی

ندیده سرنیزه‌ات بخت را

دلت آرزو کرد مر تخت را

سخن نزد دانندگان خوارنیست

تو را اندرین کار دیدار نیست

اگر سعد با تاج ساسان بدی

مرا رزم او کردن آسان بدی

ولیکن بدان کاخترت بی‌وفاست

چه گوییم کامروز روز بلاست

تو را گر محمد بود پیش رو

بدین کهن گویم از دین نو

همان کژ پرگار این گوژپشت

بخواهد همی‌بود با ما درشت

تو اکنون بدین خرمی بازگردد

که جای سخن نیست روز نبرد

بگویش که در جنگ مردن بنام

به اززنده دشمن بدو شادکام


متن کامل این خوانش در لینک زیر

https://sharp-pencils.blogspot.com/2021/03/266.html



1 view0 comments